دلیل این همه تاخیر ...................

یکشنبه ساعت 10.5 رسیدیم شهرمون .

 بابا و مامان و پسری هم اومده بودن فرودگاه . مستقیم رفتیم خونه مامان اینها بچه ها منتظر بودن .

ساعت 11.5 هم مادرشوهر و پدر شوهرم اومدن .

تا ساعت 12.5 خونه مامان بودیم و بعد هم اومدیم خونه .

تا روز چهارشنبه که درگیر کارهای خونه و بیرون بودم .

آخه پسری هم یکم سرما خورده بود و مونده بود خونه .

این چند روز سرعت نت خیلی کم بود و من یه پست که آماده کرده بودم موند توی پیش نویس .

چون جمعه آزمون دانشگاه آزاد داشتم باید می رفتم تهران .

منتهی خواهری هم گفت من هم می آم که باهم بریم و یکم از خریدم رو انجام بدم .

چون ساعت پرواز جمعه با ساعت های ما مطابقت نداشت تصمیم گرفتیم با اتوبوس بریم . ساعت 12 شب بلیط داشتیم . آقای همسر و آقای دوماد مارو رسوند ترمینال .

و بعد ازاینکه اتوبوس حرکت کرد رفتن .

ما ساعت 12.15 جلو در ترمینال بودیم که اتوبوس تا ساعت 1.5 اونجا منتظر یه مسافر بود .

جالب این بود که من از لحظه ای که رسیدیم جلو در ترمینال خوابیده بودم تا نزدیکهای تهران !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

و حتی این تایمی که ماشین جلو در ترمینال منتظر بود رو نفهمیدم .

خلاصه این که ساعت 7.5 رسیدیم تهران و با بی آر تی تا آزادی رفتیم و از اونجا هم با تاکسی رفتیم اکباتان .

یعنی خیلی راحت و کم هزینه .

اونجا خونه یکی از دوستان قدیمی مون هست که اصلا باهاشون رو دروایستی نداشتیم .

البته خاله های من هم تهران هستن ولی مسیرها دور بود و یه دلیلش این بود که اونا صبح همه از خونه می رفتن بیرون و لی اینجا با دوستمون می تونستیم راحت بریم خرید .

آزمون من ساعت 4 بود و ما تاساعت 12 خوابیدیم و من ساعت 2.5 از خونه رفتم بیرون البته آژانس گرفته بودم .

حدود ساعت 3.15 رسیدم دانشگاه پزشکی .

توی خیابون شریعتی .

آزمون تاساعت 8 بود منتهی کلا 120 تا سوال بود که من ساعت 7 دیگه از جلسه اومدم بیرون .

ساعت 8.15 رسیدم خونه دوستمون و گفت امشب برای شام مهمون دارن .

خواهرش که ما قبلا اونا رو دیده بودیم و حتی یه بار هم اومدن خونه ما .

چون سه تادختر تقریبا هم سن و سال ما داره .

خانم و آقای ناظمی که اونها هم قبلا دیده بودیمشون و با بچه هاش کلی گفته بودیم خندیده بودیم .و یکی از دوستاشون که صبح تازه از آلمان رسیده بودن تهران .

درکل افراد غریبی نبودن و باهاشون آشنا بودیم .

تاساعت 1.5 مهمون داشتن . وقتی مهمونها رفتن من و خواهری سریع رفتیم توی اتاق و فکر کنم به ده دقیقه نرسید که خوابمون برد .  

خلاصه اینکه از شنبه صبح ما شروع به خرید کردیم .

شنبه : تا ساعت 12 بازار بزرگ بودیم . از اونجا رفتیم هایپر استار ، نهارو هم هایپر استار خوردیم .

بعد اومدیم خونه و یه چای خوردیم و بعداز ظهر دوباره رفتیم بیرون .

رفتیم میلاد نور که خواهری از بوفالو سفید کیف و کفشش رو خرید .

اونجا یکی از دوستان وبلاگ نویس رو دیدیم که من رو از روی عکسهای کیش شناخت وبرامون خیلی جالب بود .

البته کلی مارو شرمنده کرد و باهم رفتیم کافی شاپ و جاتون خالی کافه گلاسه خوردیم و کلی هم خندیدیم .

و از همین جا ازش تشکر می کنم .

البته کلی اصرار کرد و مارو توی معذوریات گذاشت . چون اصلا راضی به این جور دعوت ها نمی شم ویکم توی این زمینه من سخت گیر هستم .

ساعت 11 رسیدیم خونه و بعد از اینکه رفتیم حموم سریع میوه و چای خوردیم و خوابیدم البته من و خواهری وچون خیلی خسته بودیم .

بقیه ان شاله فردا شب ............................

خدایا داده ها و نداده هایت راشکر .

 

 

 

/ 4 نظر / 23 بازدید
قیفی

خوب خدا رو شكر كه خوبي[بغل]

lمهر

خدا رو شکر که همه چی خوبه و مشغول زندگیه پر از خریدی خاله جون.[ماچ]

رضا

سلام خسته نباشی امیدوارم تو آزمون موفق بشی .خوش باشی [گل]

...

جباااااااااااااااااااااااااااااااااااار